منوتو

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

میدونم که بهترین وبلاگ رو ندارم ،

 اما در عوض بهترین خوانندگان و دوستان رو با همین وبلاگ بدست آوردم.

  این اون رو جبران میکنه .....قلب

.........................................................

 از همگی بخاطر وقتی میگزارند و سر میزنند ممنونم .

و تشکر ویژه از عزیزانی که با محبت ها و انتقادات و پیشنهادات و ارسال جملات زیبا این برادر کوچیکترشون رو مورد لطف قرار میدن. از اینکه بعلت مشغله گاهی نتونستم دعوت دوستان رو برای بازدید از وبلاگهاشون پاسخ بدم و بهشون سر بزن عذرخواهی میکنم..

امیدوارم کاستی های وبلاگ رو به خوبی خودتون ببخشید.

ارادتمند و آرزومند روزهای خوب برای شما ....عادل

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٤ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی... اره عادل جان بازم منم همون دیوونه همیشگی...فدای مهربونی هات چه میکنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اینو برات نوشت....حالا که میخوام بمونی تو شعر رفتنو میخونی... دیشب دلم گرفته بود...رفتم تو حیاط خونه زیر اسمون...داد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون...مگه بهم قول ندادیم تا اخر برای هم بمونیم مگه قول ندادیم  هیچ وقت همدیگه رو تنها نذاریم...پس رو عهدت بمون داداشی.....عادل جان یادته که عاشق برف بودی...راستی دیروز برف اومد منو خیال بودنت  تر شدیم ولی تو تنهام گذاشتی  رفتی تو قلب اسمون با ابرها همسفر شدی ..فدای تو... نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم...حقیقتو واست بگم... به اخر خط کشیدم...نمیدونی دلم چقدر تنگه برای دیدنت برای خندیدنت برای مهربونیات که از هیچ کس دریغش نکردی...ای عادل من.. چرا صدات در نمیاد این همه صدات میکنم ولی صدات در نمیاد...عکسای نازنینتو تو وبت وقتی میبینم انگار یه بغض کهنه دائم در انتظارمه...داغ دلم تازه میشه وقتی اسمتو میارم... وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگفته بودم چشماتو از چشمم هیچ وقت نگیر..دلم میخواد یه چیزو بدونی ..دلم میخواد یه چیزو بدونی...اینجا همه چشمشون به اینه که کی چشماتو باز میکنی...من شبا کنار تختت تا صبح بیدارم تا یه موقع چشماتو وا بکنی..

امروز داشتم عکساتو تو وبت میدیدم که بالای اخرین عکست نوشته بودی( دلم نمیخواست این عکسمو تو وبم بزارم اخه این عکسم شبیه عکس هایی هست که برای اعلامیه وفات میذارند) وقتی اینو خوندم زدم زیر گریه......گریهگریهگریه

من دیگه شاید به وب عادل نیام...

                                                                                   (نعیم)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

عادلم داره برای اینکه تو این دنیا بمونه میجنگه...براش دعا کنید تا بتونه طاقت بیاره و بمونه...هرچند از موندنش قطع امید شده ولی هنوز هم به معجزه ایمان دارم....

بر خلاف میل عادل و خودم مجبور شدم تا حدودی از ماجرا رو لو بدم...اخه به دعای شما نیاز داره....ناراحت

                                                                                   (نعیم)

                                                     


                                                                                         

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

سلام به همگی شاید این پست با همه ی پست های دیگه ی عادل جونم فرق داشته باشه...

من کم و بیش از فعالیت عادل تو وبش باخبر بودم...عادل تمام درد و دلشو تو وبش میگفت ولی نخواست یه چیز خیلی مهم رو تو وبش مطرح کنه...

عادل خیلی بهم لطف داره چون تو وبش همش ازم یاد میکنه...حتما فهمیدید که من کی هستم...من نعیم هستم پسر خالش البته داداشش....از همون اول هم که وب خودشو ساخت رمز و پسوورد خودشو بهم داد و پیشنهاد داد که باهم نویسندگی وب رو انجام بدیم ولی چون من حال و حوصله این کارو نداشتم قبول نکردم...هیچ وقت هم از پسووردی که بهم داد استفاده نکردم تا الان که مجبور شدم...الان که دارم این پست رو میزارم عادل خبر نداره......حتی اون پست قبلی (منظورم شب برفی) رو تو شرایطی به اجبار نوشت...

الان هم اومدم بهتون خبر بدم که شاید زبونم لال عادل دیگه نتونه بیاد تو وبش نه وب نه این دنیا...شاید دیگه....گریه

نمیتونم بهتون بگم چه خبره چون عادل هیچ وقت نخواست  اینو شماها بدونین تا اونجایی که من میدونم دلیل نگفتنش این بود که قبلا میگفت من همش دوستای وبمو ناراحت میکنم نمیخوام با گفتن این مشکل ناراحتیشونو بیشتر کنم...

منم به خواستش احترام میزارم و چیزی نمیگم..ولی دلم طاقت نیاورد که چیزی نگم...حداقل خواستم بدونین که اگه دیگه نیومد به حساب نامردیش نزارید و به حساب قسمت بد عادل عزیزم بزارید که ......

دیگه نمیتونم چیزی بگم حالم خوب نیست اصلا...

فقط براش دعا کنید......

                                                                                        (نعیم)

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

چقدر این دوروزی قشنگه...چه شب و زور خوبی...الان دو روزه که اینجا داره برف میاد...برف می باره...تندتند...انگار که باعجله و همین جورسرپائی بخواهد که کارش را تمام کند و همه چیزرابپوشاند....قلبچقدر قشنگه شب ها قدم زدن تو برف...چقدر قشنگه که تو برف از سرما یه دستتو بندازی دور گردن عشقت یه دسستو هم توی اون دستش تا هم گرمش کنی هم خودت گرما بگیری...طبق قانون فیزیک که میگه اگه دو جسم با دو دمای غیر یکسان باهم در ارتباط باشن دمای بین اون دو جسم به همدیگه انتقال پیدا میکنه تا جایی که دمای هر دو جسم یکسان بشوند...وای ی ی چی دارم میگم...یکدفعه زدم جاده خاکی هاااا.فیزیک چی بود یدفعه به زبونم اومد..خنده

خب بگذریم...کجا بودیم...؟اها یادم اومد داشتم میگفتم که چقدر قشنگه که تو برف دستت تو دست عشقت باشه.....

دلتنگم.... دلتنگ یکی که کمی ازم دوره...نمیتونم زیاد ببینمش..ناراحتالبته منظورم از دوری این بود که خونمون کمی از هم دوره...وگرنه دلمون توهم جای گرفته...عزیزم ای کاش الان پیشم بودی و باهم تو این شب قشنگ برفی زیر این اسمون سیاه همراه با دونه های سفیدی که وقتی به اسمون نگاه میکنی حس خوبی به ادم میده قدم میزدیم...قلبقلبقلبتا صبح بیرون بودیم تا جایی که از خستگی رو زمین بشینیم و به هم لم بدیمبغل تا خوابمون ببره و بعدش هردو از به خاطر سرماخوردگی راهی بیمارستان بشیم...حال میده مگه نه...چیه تعجب نکن...تعجبمگه دیوونگی چیه...این هم یه نوعشه....قهقهه

(قابل توجه دوستانم شاید پیش خودتون بگید مگه عادل عشق خودشو پیدا کرده که این حرفا رو میزنه....؟!! به خاطر اینکه کنجکاو نشین خودم میگم......نه میگم عشقمو پیدا کردم و نه اینو رد میکنم...شاید پیداش کرده باشم شاید هم نه...البته خودم مطمئنم که جوابش چیه...ولی شما خودتون قضاوت کنید..تورو خدا اسرار نکنیا...حتی شما دوست عزیز...چون نمیگم)چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

این پرسپولیس چه میکنه....واقعا که لقب زلزله لقب شایسته ای هست برات ...وای ی ی ی ی ...خدای من خیلی گلی...بغلدوستت دارم خدا...دوستت دارم پرسپولیس...

هدیه خوبی بهم دادی ...البته بهترین هدیه نبود چون ازین بهتر..یه چیز دیگست که یه مدته خدا بهم داده و خیلی دوستش دارم این دومین چیزی بود که خیلی خوشحالم کرد...فوتبال رو متاسفانه تو بد موقعیتی دیدم اخه جایی بودم که نمیتونستم خوبه خوب تماشا کنم..نمیدونم چی بگی...وقتی پرسپولیس دو تا گل عقب بود...با اینکه ده نفره هم بود..تونست در عرض چند دقیقه طوفانی به پا کنه که استقلال و مضلومی رو با خودش دود کنه ببره هوا...بیچاره مظلومی پیش خودش داشت مراسم خوشحالی بعد بازی رو تو فکرش تصور میکرد و لقب جدیدی که مردم بهش میدن...مشغول تلفنولی غافل ازین که ما حاج مصطفی رو داریم و میتونه تو یه لحظه همه ی خیالاتشو به باد هوا تبدیل کنه...اخ اون لحظه که پرسپولیس موتورش روشن شد  شروع کرد به گل زدن قیافه استقلالی ها دیدن داشت..مخصوصا اون موقعی که گل سوم رو خوردن...قهقههقهقههقهقهه

واقعا حقشون بود..استقلالی ها خیلی مغرور شده بودن...

این تازه اول راهه...حالا حالاها حاج مصطفی کار داره تا تیم مارو بسازه...استقلالی ها و بقیه تیم ها باید مواظب خودشون باشن..این پیش لرزه هاست..هنوز زلزله واقعی پرسپولیس رخ نداده...البته هدف اصلی حاج مصطفی جام باشگاه های اسیا و فصل بعد هست...چون این فصل زمان کافی نداره ولی داره تمام سعیشو میکنه...

به امید درخشش های بعدی پرسپولیس...الهی امین....قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

امروز برای ثبت نام کنکور ارشد رفتم بیرون...تو راه کنار پارک ماشین رو پارک کردم....وای ی ی ی....نمیدونید چی شد..تعجب..صبر کنین الان میگم...چشمک

رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟تعجب

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:

حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده! قهقههقهقههقهقهه

اخ نمیدونین اون لحظه چه حالی پیدا کردم ولی اینو شنیدم...از خجالت بیرون نیومدم ...صبر کردم اون اقاهه بره ...بعدش که اومدم بیرون اینقدر تو ماششین خنده کردم که اشک از چشمام در اومده بود...وای خدای من چقدر خنده داشت...خنده

حتی الان که چند ساعت میگذره هروقت یادش میفتم خندم میگیره....هه هه هه...قهقههقهقههقهقهه

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت بخواند پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام...معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت...پسرک در حالی که دستهای قرمز و باد کرده اش را به هم میمالید زیر لب میگفت اری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را مینوشتم!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

اینم عکس هایی از یه هفته پیش.... روز خیلی خوبی بود اخه داداشم منظورم همون پسرخاله ای که مثل داداشمه پیشم بود..حدودا 1 کیلومتر پیاده رفتیم بالای کوه تا برف باشه... و من خیلی حالم خوب بود...نعیم جونم دوستت  دارم....بوس بوس بوس...ماچماچماچ

این بوسام ماله پسسرخالمه....نوش جانش....

 

برای دیدن بقیه عکسا یرو ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط عادل نظرات () |

تلفن زنگ می خورد :

 

 گفتگوی دو دختر پای تلفن:

سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگم... بوس بوس 

 


گفتگوی دو پسر پای تلفن:

بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر 

 

 بعد از قطع کردن تلفن :

 


دخترها:

واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد 

 


پسرها:

بابا عجب بچه باحالیه این حمید خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

سلام دوستای خوبم.....من اومدم م م م م م م م م...........تونستم با کمک خداجونم و شما قدرتی دوباره بگیرم و برگردم......

موندم برا قدردانی از شما از چه کلمه ای استفاده کنم.....چند ماه پیش قبل ساختن وبم...نظرم درباره بچه های تو نت کاملا با الان فرق میکرد...هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد بچه های نت اینقدر با مرام و همدل باشند.....واقعا میگم افتخار میکنم که با وبم دوستایی مثل شماپیدا کردم...چون تنها همدردم شما بودینو شما..هیچ کسی جز شما مشکلمو نمیدونست...اوه اوه یادم رفت.....اوهاوه

اخه بعد مدت 20 روز دوباره اومدم تو نت بعد کلی کلنجار تونستم خودمو بقوبولونم که میشه فراموش کرد..میشه زندگی تازه داشت..شروع دوباره...از دیشب تصمیم گرفتم تمام ژست های که درباره صوفیا هست رو پاک کنم...همینطور با گذاشتن یه پست طنز  شروعی خوب داشته باشم...ازین به بعد قول میدم کاری کنم که هر وقت اومدین  به وبم با روحیه ای خوب از وبم برین بیرون...دلم میخواد دوباره از همه تشکر کنم...مخصوصا لینک های تو وبم....دوستتون دارم...خیلی...قلبقلبقلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

از بس این روزا فکر و ذهنم درگیر و مشغوله که اصلا دستم به نوشتن نمیره...یعنی چیزی به ذهن داغونم نمیاد که بخام بنویسم.......پیش خودم گفتم اخه چه کار کنم چند روزه که به مطلبم اضافه نکردم ..من هرروز عادت داشتم حداقل یه مطلب مینوشتم...ولی الان....به خاطر این فکر کردم حالا که چیزی ندارم که بنویسم پس بهتره چند تا از عکسامو بزارم تو وب و زیر هر کدوم یه توضیح مختصر هم بدم......حداقل اینطوری شاید برای دقایقی فکرم ازاد شه... یه تنوعی هم میشه.....ناراحت

اگه میخوای ادامه عکس ها رو ببینی ادامه مطلب رو ببین

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

گل آفتابگردان را گفتند:                                                          

چراشبها سرت را پایین می اندازی؟

گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند . . .

@@@@@@

 سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن

که شبیه باباهاشون بشن

نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !

 @@@@@@

سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .

@@@@@@

به سلامتی دوست خوبی که

مثل خط سفید وسط جاده است,

تکه تکه میشه

ولی بازم پا به پات میاد

@@@@@@

 به سلامتی همه باباهایی که

رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |


دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

لوئیز ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

میخام یه نصیحتی رو به بعضی از بچه ها کنم...البته من کوچک تر از اونی هستم که بخام به شما نصیحت کنم....شما که به نصیحت نیاز ندارین....صحبت من با شماست...تو نه!... اون یکی......!

خیلی راحت میشه زندگی رو شیرین تصور کرد نمیدونم چرا بعضی از ادما زندگیو به خودشون سخت میگیرند..اخه مگه این دنیای...... چند روزه....؟؟؟


خوب به این عکس نگاه کنید...

دیدی پس میشه!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

نقـش یـــک درخــت خشک را

در زنـدگی بازی میکـنم

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم

یا هیزم شکن پـیــر...!!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم :
می آید .....
می ماند ....
و به تنهائیم پایان میدهد
آمد .....
رفت ......
و به زندگی ام پایان داد ... !!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

ای ادما به چیتون مینازین؟؟؟؟!!!!!

ای دنیا تو به چیت مینازی؟؟؟!!!!

به اذیت کردن عاشقی مثل من.....اذیت کن و شاد

باش....ولی بدان در بیکران هستی و اسمان خدایی هست

که من را صدا میزند و یاور من هست....هر چه میخواهی

بکن....خسته نمیشوم.....عاشقان خسته

نمیشوند.....این را بدان.....میترسم تو خسته شوی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

ز خرخوانان عالم هرکه را دیدم غمی دارد

                         دلا رو کن به مشروطی که ان هم عالمی دارد!!!چشمک

سلام دوستای خوبم!

محرمو که قبلا بهتون تسلیت گفتم اما متاسفانه 2باره اومدم تسلیت بگم......

این بار ایام غمبار امتحاناتو به تمامی عاشقای علم و دانش تسلیت میگمگریه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

آه پطروس....... کاش بودی و انگشت مبارکت را
فرو می بردی در چشم وچال ما...
عجیب چکه می کند این روزها!!
دنیا دارد خیس می شود پطروسگریه
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

سلام گرم من به همه دوستان عزیزم که منو تنها نمیزارند امروز تو ماشین که بودم یه مطلبی رو از رادیو شنیدم که خواستم تو وبم بزارم تا دوستان خوبم هم بخوننش البته درون مایه این مطلب طنز هست ولی در عین حال واقعیت....

شوهر : خانوم ! غذا آمادست ؟
همسر : هنوز نه ! باید یه کمی صبر کنی

شوهر : پس من میرم بیرون یه چیزی میخورم و بر میگردم
همسر : لطفا فقط 5 دقیقه صبر کن

شوهر :یعنی غذا 5 دقیق دیگه آمادست ؟!!
همسر : نه دیگه ! من 5 دقیقه دیگه آماده میشم بریم بیرون !!!ابروتعجب


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،
یکی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق؛
یکی مراد می جوید و یکی مرید
یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،
یکی هم قطعه ای اسباب بازی

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند
گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است
و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

خدایا!
به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش
“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

با افتخار به گیله مرد گفتم : دوره آخرالزمان شده !

گیله مرد گفت : در اینکه وارد دوره آخرالزمان شدیم، شکی نیست. اما مقصودت از این حرف چی بود ؟

- گفتم : از نشونه هاش یکی اینکه "  الان بیشتر آشناهام غریبه هایی هستند که تنها اسمشون رو می دونم ...! "

گفت : شاید همین احساس رو آشناهات هم نسبت به تو داشته باشند . تو چه قدمهایی برداشتی تا این اتفاق نیوفته ؟

- از خجالت چیزی نگفتم ...خجالتخجالتخجالت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...!

وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد...

چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

حرف دل من...!حرف دل تو...!حرف دل ما دانشجو ها...!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

دوره ، دوره ی تنهایی دستها نیست

دوره ، دوره ی تنهایی دلهاست . . .
..........
..............
..........
من

تنهایی هایم را پیش فروش نمیکنم

صبر میکنم

فصلش که برسد

آن او ی نیامده ی سفر کرده می آید

وبه قیمت میخرد......

به کمتر از آن راضی نمیشوم قیمت نگذارید

تنهاییم را گران میفروشم

حال که دوره ی ارزانیست

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه ی نان

من میخواهم گران بفروشم

تنهایی وسیعم را.......

.....
...........
.....

این لیلــــی ، گــــدا نبود


که شـــانه ای


آغـــــوشی


از کسی گــ ـــدائی کند...


این لیـــــلی ،


شانه ی مجـنون ِ خــودشـرا می خــــواهد


مجنــــون ِ خودشــــــــــ...!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

باران که میزند داغ همه چیز تازه میشود حتی بوی نبودن تو......ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدنبعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی...


شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟ دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟بچه دار شد؟


مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت
آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،
 وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام.


شهین خانم گفت شکر خدا ..ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ،
پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ،
بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود 100 دلار،
پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،
 زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،
 بعدهم که زایمان کردحتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
 آره خواهر! طفلکم بدبخت شد!تعجب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

درخت ارگان درختی است که روی این کره خاکی فقط و فقط در کشور استرالیا یافت میشه این درخت میوه ای رو محصول میده که نام این میوه هم مانند درختش ارگان هست.... این میوه.. یک میوه خوراکی برای ما انسانها نیست...با توجه به این شاید فکر کنید که حتما حیوانات این میوه رو میخورند ....تا حدودی حدس شما درسته ولی نه همه حیوانها...! این میوه رو فقط بز ها میخورند... بزها این میوه رو با هسته  نمیخورند بلکه بعد خوردن گوشته میوه... هسته انرا بر روی زمین می اندازند...نکته جالب تر این است که بیشتر کشاورزهای استرالیایی روزانه به دنبال بزها راه میفتند و صبر میکنند که بزها میوه ارگان رو بخورند و بعد خوردن میوه ها توسط بزها میروند و تمام هسته ها رو از زمین جمع میکنند چون از هسته میوه ارگان نوعی روغن به دست می اید که در صنعت اشپزی و ارایشی استفاده بسیار بسیار زیادی دارد.....

واقعا که عجب خلقتی داریم......متفکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخته ام.... نخ به نخ زیر قدمهای تو انداخته ام..من همان قالی پا خورده و خاک الودم... که دلم را فرش قدم های تو انداخته ام... سرمایه ام ازین دنیا تنها دو سکه است یکی مال تو و دیگری صدقه برای شادی دلت...

ای همدم تمام زندگی من برای نبودنت  گلایه نمی کنم... چون تا نبودنت نباشه لذت بودنت احساس نمیشه... گاهی سکوت مفهوم رضایت نیست اغاز ناباورانه یک پایان است من غرق سکوت....مبهوت این پایان... تو حتی اغاز پایان را هم نفهمیدی.....

                                                                                   

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

تو سیب کدامین درخت پرتغالی که دانه های انارت به سرخی گیلاس های رخت موز است ای گلابی من....چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد....داد میزد کهنه قالی میخرم دسته دوم..جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم..

اشک در چشمان بابا حلقه بست.. عاقبت اهی کشید بغضش شکست...

اول ماه است و نان در سفره نیست.ای خدا شکرت ولی این زندگی نیست؟

!بوی نان تازه هوشش برده بود..اتفاقا مادرم روزه بود.....

خواهرم بی روسری بیرون دوید ...گفت:اقا سفره خالی میخرید...؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود با تعجب به ماهی نگاه میکرد با خود میگفت سقف قفسش که شکسته پس چرا پرواز نمیکند...

در واقع ما ادمها هم مثل این ماهی هستیم چون در حالی که سقفی وجود نداره تا جلوی پرواز و ترقی ما رو بگیره بی خود و بی جهت دلمونو به زمین و اهلش سپرده ایم دست و پای خودمونو مثل ماهی توی تنگ بسته ایم که نتونیم به اوج برسیم..... ولی یادمون باشه ما میتونیم...اگر بخوایم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

بچه که بودیم اگر کسی بستنی ما را گاز میگرفت قیامت به پا میکردیم.....چه بیهوده بزرگ شدیم....دلمان را گاز میگیرند اما سکوت میکنیم....خیال باطل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

    معلم برای سفید بودن برگ دفتر نقاشی ام منو تنبیهم کرد...

اما من..خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست!!!قهر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

من خدا را دارم.. کوله بارم بر دوش..سفری می باید.. سفری تا ته تنهایی محض..هر کجا لرزیدی..از سفر ترسیدس..فقط اهسته بگو:من خدا را دارم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

محققان ایرانی بر این باورند که 72361987 نفر در ایران مبتلا به تنبلی مفرط هستند.... و برای حرف خود دلیل اورده اند زیرا "چون که حاظر نیستند حتی این عدد رو کامل بخونند"...

.شما چی کامل خوندی؟مطمئنم که نخوندی...

نخند!!!خنده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده...دخترک برگشت و دید کسی نیست..کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

 

اینجا رادیو دل است

  صدای مرا از عمق "قلبم"میشنوید..

این یک پیام یا sms نیست...

 یک "احساس"پاک است که میگویم:بیادتم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

چگونه زن خود را روانی کنیم؟!!(اقایون بخوانند)

وقتی فامیلاتون خونتون هستن وبراتون غذا درست کرد و با تمام خستگی کنارتون نشست "بهش بگین ممنون عزیزم..خوب شده ولی ای کاش فبل غذا درست کردن زنگی به مامانم میزدی و طرز تهیه این غذا را میپرسیدی"...

وقتی در جمع فامیل خودتون هستید شکم بزرگ پدر زنتونو سوژه خنده  همه فرار بدهید....

از صبح کتونی پا کنید و تا شب هم از پاتون در نیارین تا جورابهایتان بوی گربه مرده بگیره و بعد با همان جوراب بروید تو رخت خواب....

به صورتش نگاه کنید و با نگاهی متاثر بگید:عزیزم چه قدر پیر شدی....

وقتی تخمه میخورید پوست های ان را هر جایی بریزید غیر از بشقاب جلوی دستتون..

همیشه اب را با بطری سر بکشید....

وقتی زنتون کاملا حواسش به شماست وانمود کنید زنتونو ندیدید و یواشکی  طوری که زنتون هم بشنوه به بچه هایتون بگید دوست دارین برایتون یه مامان خوشگل بیارم....

وقتی با تلفن صحبت میکنید به محض ورود همسرتان با دست پاچگی بگید:باشه من بعدا بهت زنگ میزنم و سریع گوشی رو قطع کنید....

خاطرات شیرین دوران مجردی خودتون رو با دوست دختر های داشته و نداشته خودتون براش تعریف کنید...

وقتی تو رستوران با اون هستید با صدای بلند باد گلو بدهید...

اون را با اسم های مختلف مانند سمیرا  مریم پریسا اتنا شیوا صدا کنید وبعد بگید ببخشید عزیزم حواسم زیاد جمع نیست...

نکته خیلی مهم :سعی کنید یه چادر مسافرتی خوب با یه ماشین راحت بخرید که شب هایی که قراره بعد انجام این 12 حرکت بالایی بیرون از خونه بخوابید زیاد سختی نکشید...!!!چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند....

دیگر گوسفند نمیدرند...

به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند!!!

صبر کن سهراب.. گفته بودی قایقی حواهم ساخت.. قایقت جا دارد؟ من از همهمه اهل زمین دلگیرم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

نشستم پای مشروب..

گفتند:بخور بگو به سلامتی اونی که دوستش دارم... پیکو به لبم نزدیک کردم نخوردم

ولی گفتم به سلامتی اونی که ازش جون میگیرم...

گفتند نخوردی؟؟؟

گفتم من سلامتی اونو تو پاکی میخام نه تو مستی.....قلبماچقلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

هیچ وقت به کوچه بن بست ناسزا نگو ! رنج بن بست بودن  برای کوچه کافیست...

مگه نه ه ه ه ه ه ه........؟؟؟سوال

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

به نظر من.......

عشق یعنی اینکه وقتی می خوای برسونیش رادیو پیام رو روشن کنی و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک تره....قلبقلبقلب

البته دوستان گلم این فقط نظر شخصی منه هااا...نظر شما هم قابل ستایشه....چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

دوری دوستی های  کوچک رو از بین میبره

اما...

دوستی های بزرگ رو عظمت میبخشه مثل باد که شعله کبریت رو خاموش میکنه اما شعله اتیش رو شعله ورتر میکنه.....چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

کدامین چشمه سمی شد که اب از اب میترسد وحتی ذهن ماهیگیر از فلاب میترسد

گرفته دامن شب را سکوتی انچنان مبهم

که مژه از چشم 

و چشم از پلک و پلک از خواب میترسد.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

دیگه عاشقی نمیکنم

نه از ترس _ تو و عشق _ تو!

نه!

من چشمانم را به روی حماقت بسته ام......

همین....!عینک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

به سلام ها دل نمی بندم

از خداحافظی ها دل گیر نمی شوم

دیگر عادت کردم

به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه !

کاش بر میگشتم به زمانی که بزرگترین غم زندگیم شکستن

نوک مدادم بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی..خیانت میتواند دروغ به دوست داشتن باشد........دروغگو

خیانت تنها این نیست که بر لبان دیگری بوسه زنی...خیانت میتواند  بازی با قلب معصومی باشد......ماچ

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری خیانت میتواند جاری شدن اشک از دیدگان بی گناهی باشد.....گریهگریهقهر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

   شبی از شب ها به دور از چشم ادم ها

نشستم مدتی تنها به روی ماسه های ساحل دریا به ان امید که تاچندی نگار من شود پیدا

ولی ای کاش می مردم نمیدیدم نگارم با رقیبم را در ان دشت شقایق ها.....افسوسدل شکسته

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

       اکثر ادمایی که میگن از دروغ متنفرم...

         در واقع از دروغ شنیدن متنفرن... نه دروغ گفتن!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

  برای نصب ویندوز به یک CD  حاوی ویندوز XP نیاز دارید.همچنین میبایست یک شماره سریال 25 حرفی(معمولا در فایلی متنی با نام  serial.txt  جزء فایل های CD است  و یا  روی پاکت CD  نوشته شده است) را قبل از شروع به نصب یادداشت کنید.................


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

دست هایی که کمک میکنند پاک تر از دست هایی هستند که رو به اسمان دعا می کنند ............متفکرمتفکرمتفکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

1. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.
2. تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.
3. داشتن ... با حیوانات برای مردان لبنانی در صورتی مجاز است که حیوان مورد نظر ماده باشد. در صورتیکه فردی در حال ... با حیوان نر دستگیر شود مجازاتش مرگ است........................................

....................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

همینطور داشت می اومد ... یه لحظه هم آروم نداشت ... بهش گفتم یه خورده صبر کن شاید الان وقتش نباشه ... شاید اگه بیای کسی صداتو نشنوه ، آخه این موقع شب چه وقت اومدنه ...؟!

 گوش کن ... بزار فردا که صبح شد بیا ... شاید اصلا با اومدنت دل کسی نلرزه ... شاید ... شاید ...

گوش نداد ... همینجوری داشت می اومد دیگه دلم نیومد بهش بگم نیا ... آخه از سر لجبازیشم نیومده بود ... اصلا لجباز نبود ... انگار دلش میخواست بیاد و حرف منو هم نمیشنید ... منم نمیدونم با اینکه اینقدر دوسش داشتمو و دارم چرا اینقدر اصرار میکردم که نیاد ...

یه لحظه ذهنم رفت طرف دو تا چشم ... دوتا چشم قهوه ای ... بعدازظهری که داشتم رو سنگ فرشهای شهر قدم میزدم دیدمش ... با اینکه لباس تنم داشتم اما سردم شده بود ... پس اون چی ؟ اون که فقط یه لباس پاره بیشتر نداشت ...

نمیتونم بی تفاوت بشینمو از اومدنت لذت ببرم... امشب نیا ... امشب نیا ... تمومش کن ... میدونم تو هم چشای اونو دیدی و بغضت ترکید ... اما ببین منو ، ببین مال من نترکید ...  پس تو هم نگهش دار ... بغضتو میگم ...

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

تمومش میکنی ؟ بارون دارم تو رو صدا میزنما ... !!!

بارون ... بارون جان ... بارون ... !

 

                  ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

    چگونه دست دلمـ را بگیرم ...

                           و در کنار دلتنگی هایمـ قدم بزنم ...

    در این خیابان ...

                         که پر از چراغ و چشمکـ ماشین هاست ...

     ــ نه آقایان!

                         مسیر من با شما یکی نیست ...

                                            از سرعت خود نکاهید ...                                     من آداب دلبری را نمی دانمـ ...ساکتبامن حرف نزنبامن حرف نزن

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم و

                                            تو تنها قرار زندگیم باشی…

از هر چه قرار است غیر تو باشد…

                                           خواهم گذشت......قلبقلبقلب

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

این عشق برای من هیچ نداشت

اما....

گلهای بالشم را " باغبان " خوبی بود

اشک های هر شب من...!!!قهرقهردل شکسته

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

 دعای باران.......

دعای باران چرا...؟

              دعای عشق بخوان...!

 این روزها دل ها...

               تشنه ترند تا زمین...!!!

                                         "خـدایــا عشــــــــــــــــق ببـــــار..."

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عادل نظرات () |

(به دلیل وجود شما دنیا جای بهتری است)

دوست عزیز حتما ادامه مطلب رو کلیک کنبد..................................{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e2}{#emotions_dlg.e11}

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط عادل نظرات () |

موانع ابراز وجود:

1-   شیوه تربیتی خانواده

2-   نقائص عضوی وبدنی

3-   کمبود یا ضعف اعتماد به نفس

4-   ترس از قضاوت دیگران

5-   ترس از دلخور شدن

6-   تعارض

7-   عدم آگاهی شخصی

 

چند توصیه برای ابراز وجود وجرات مندی:

1-   برقراری تماس چشمی

2-   صحبت کردن با صدای رسا وبلند

3-   از ژست ها وحرکات بدنی متناسب با نوع صحبت خود استفاده کنیم

4-   اگر مطلبی را متوجه نشده اید به راحتی اعلام کنید و توضیح بخواهید

5-   از کلمات روشن و واضح ومناسب استفاده کنیم

6-   همیشه جملات خود را با ضمیر من فکر می کنم احساس می کنم شروع کنید

7-   از جملات تو چرا جدا پرهیز کنید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط عادل نظرات () |


Design By : Night Skin